نه! نمی شود از این جاده ای که هر لحظه به تو نزدیک می شود دل کند .سوار اتوبوس که می شوم می گویم: آقا تا زنجان چند ساعت راه. انگار که پنج سال نرفته ام این مسیر را. انگار دوست دارم بشنوم تا قبل از ظهر می رسیم. اما وقتی رانند با خنده می گوید : دو ساعت . خودم را لو می دهم که من بلد این راهم .به سی کیلومتری زنجان که می رسم دستم می لغزد روی گوشی و اولین اسمی که می افتد روی صفحه اسم توست . حالا دیگر باورم نمی شود که اینقدر فراموش کار شده باشم که دیوار های زندان صفرآباد را فراموش کنم که آنقدر قطورند که صدای من به تو نرسد . حالا یادم می افتد که خیابان فرودگاه دیگر به خانه شما ختم نمی شود انتهاسیشدیوار های قرنطینه ای است که برای تنبیه هر از چند گاهی تو را د ر بر می گیرند . راستی رفیق روز های اضطراب و تنهایی ان زندان چگونه تحمل می کند آن همه شور و هیجان تو را . وقتی زندان هم هستی اسمت گوشه تخته سیاه دانشگاه چنان به چشم می زند که انگار آماده ای تا هزینه این همه هیجان و عشق را یک جا بدهی . حتی این کارمند آیین نامه های سخت تحصیل که نمرات تک مرا یک جا جمع کرده شبیه تو حرف می زند و من که کارم تمام شده همچنان زل زده ام به ته چهره ای که بسیار شبیه توست. انگار او هم فهمیده این مکث و تکرار کردن اینکه کارم گیر همین ریز نمرات است دلیل دیگری دارد بالاخره حوصله اش از تکرار من سر می رود و می گوید : آقا برو خیالت راحت حتمن می فرستیم . فکر می کنم کاری ندارم حالا می توانم با خیال آسوده بر گردم و به انتظار دفاع از پایان نامه ام بنشینم و پشت سر هم ردیف کنم مقوله هایی را که قرار است بازنمایی کنند ساخت طبقاتی ایران را. به اینجا که می رسم سر خیابان فرودگاهم و نگاه می کنم آدم هایی را که می لولند توی هم و انگار نمی دانند یک نفر که هر روز با یک روز نامه این خیابان را تا خانه اش پیاده می رفت حالا شاید دلش برای قدم زدن روی این برف ها تنگ شده باشد . به مردم که اینگونه نگاه می کنم احساس برج عاج نشینی روشنفکری به من دست می آید واز اینکه نمی توانم تا در خانتان بروم حالی از علی کوچولو بپرسم از خودم بدم می آید . دوست دارم از سرمای زنجان فرار کنم . به تهران که می رسم هنوز سردم است با خود می گویم انگار که این سردی همیشگی را پذیرفته ایم و نا خود آگاه یاد شعر نیمه تمام تو می افتم
...دسته دسته خفاشان با دو دست خون آلود
فاتحانه می بافند تار و پود یلدا را......
راستی رفیق زندان می شود پایان این حکایت رانوشت؟
نه! نمی شود از این جاده ای که هر لحظه به تو نزدیک می شود دل کند .سوار اتوبوس که می شوم می گویم: آقا تا زنجان چند ساعت راه. انگار که پنج سال نرفته ام این مسیر را. انگار دوست دارم بشنوم تا قبل از ظهر می رسیم. اما وقتی رانند با خنده می گوید : دو ساعت . خودم را لو می دهم که من بلد این راهم .به سی کیلومتری زنجان که می رسم دستم می لغزد روی گوشی و اولین اسمی که می افتد روی صفحه اسم توست . حالا دیگر باورم نمی شود که اینقدر فراموش کار شده باشم که دیوار های زندان صفرآباد را فراموش کنم که آنقدر قطورند که صدای من به تو نرسد . حالا یادم می افتد که خیابان فرودگاه دیگر به خانه شما ختم نمی شود انتهاسیشدیوار های قرنطینه ای است که برای تنبیه هر از چند گاهی تو را د ر بر می گیرند . راستی رفیق روز های اضطراب و تنهایی ان زندان چگونه تحمل می کند آن همه شور و هیجان تو را . وقتی زندان هم هستی اسمت گوشه تخته سیاه دانشگاه چنان به چشم می زند که انگار آماده ای تا هزینه این همه هیجان و عشق را یک جا بدهی . حتی این کارمند آیین نامه های سخت تحصیل که نمرات تک مرا یک جا جمع کرده شبیه تو حرف می زند و من که کارم تمام شده همچنان زل زده ام به ته چهره ای که بسیار شبیه توست. انگار او هم فهمیده این مکث و تکرار کردن اینکه کارم گیر همین ریز نمرات است دلیل دیگری دارد بالاخره حوصله اش از تکرار من سر می رود و می گوید : آقا برو خیالت راحت حتمن می فرستیم . فکر می کنم کاری ندارم حالا می توانم با خیال آسوده بر گردم و به انتظار دفاع از پایان نامه ام بنشینم و پشت سر هم ردیف کنم مقوله هایی را که قرار است بازنمایی کنند ساخت طبقاتی ایران را. به اینجا که می رسم سر خیابان فرودگاهم و نگاه می کنم آدم هایی را که می لولند توی هم و انگار نمی دانند یک نفر که هر روز با یک روز نامه این خیابان را تا خانه اش پیاده می رفت حالا شاید دلش برای قدم زدن روی این برف ها تنگ شده باشد . به مردم که اینگونه نگاه می کنم احساس برج عاج نشینی روشنفکری به من دست می آید واز اینکه نمی توانم تا در خانتان بروم حالی از علی کوچولو بپرسم از خودم بدم می آید . دوست دارم از سرمای زنجان فرار کنم . به تهران که می رسم هنوز سردم است با خود می گویم انگار که این سردی همیشگی را پذیرفته ایم و نا خود آگاه یاد شعر نیمه تمام تو می افتم
...دسته دسته خفاشان با دو دست خون آلود
فاتحانه می بافند تار و پود یلدا را......
راستی رفیق زندان می شود پایان این حکایت رانوشت؟
خیل اس ام اس هایی که هیچ ربطی به شب یلدا ندارند آزارم می دهد . حتی فرو دست ها هم از پیام آن بالا نشسته ها سود می جویند برای تبریک شبی که طولانی است با این ظلمت فراگیر. سرما هم امان نمی دهد و وحشتناک است قدم زدن در میان آدم هایی که احتمالن یخ کرده اند . پتو را تا بالای سرم می کشم تا فراموش کنم آدمهایی را که نه هندوانه ای قاچ کرده اند امشب و نه انار سرخی را مزه کرده اند و شب یلدا تنها شبی است که احتمالن دیر تر یخ اشان باز می شود .
برداشت دوم
به اس ام اس هایی که ورود من به سراشیبی زندگی است جواب می دهم . دوستی می گوید نمک نخور برات خوب نیست قند هم برات ضرر داره تو دیگه پا به سن گذاشتی و من به سرمای شب چله ۳۰ سال پیش فکر می کنم و یک دفعه حس می کنم سردی عرقی را که از پیشانی قابله ام چکید روی بدنم . بعضی وقت ها یادم می رود که متولد کوهپایه های الوندم و احساس می کنم این سرمای همیشگی رهاورد همان قطران عرق سرد است.
برداشت سوم
می نشینم روی صندلی راحتی که بی شک قبل از من هیچ آدم یخ زده ای بر آن تکیه نکرده. اینجا همه ادم ها اگر شیک وپیک نیستند لااقل تن اشان به سرشان می ارزد. این را من نمی گویم دود سیگار و شکل آدم ها و پوستر های عجیب وغریبی می گویند که هر لحظه خودشان را بر آدم تحمیل می کنند البته منوی روی میز گویاتر از همه چیز است با قیمت هایش و با الگو های مصرفش . انگار به فرانسه صحبت می کند کسی که پشت سرم نشسته نیم نگاهی می کنم و سعی می کنم آن دیگری، صاحب صدایی را که خود را نماینده نسل جدید مبارزان ایران می داند، بشناسم . اگر این گل کاکتوس که حالا دارد به همه چیز هویت می دهد و این شمعی که من باید فوتش کنم تا وارد سراشیبی زندگی شوم نبود شاید بیشتر استراق سمع می کردم تا ببینم این خبرنگار چه دروغ هایی را از این کافه در مورد ایران با خود می برد ولی سعی می کنم به حس زیبایی که با این گل پیدا کرده ام ادامه دهم و آرام وارد آن نیمه دیگر زندگی شوم شمع آرام خاموش می شود تا لبخند بر لبان دوستی بنشیند که بیشتر از همیشه برایم مایه آرامش است.
برداشت چهارم
انگار همه چیز قرار است با کلاویه های که بر سیم های مغز من تحمیل می شوند رنگ عوض کنند با آرشه هایی که روان آدمی را صیقل می دهند . اینجا همه چیز گم می شود لای ضرب آهنگی که از ما پنهان کرده اند. با خودم فکر می کنم طرفدار تقسیم عادلانه ثروت بودن کافی نیست جایی که همه چیز غارت شده است. به طرح جدیدی برای سراشیبی زندگی می اندیشم که ضربات "تیم پانی " رشته افکارم را پاره می کند . آماده می شوم تا وارد زندگی شوم مثل روز های دیگر که شب هایش کوتاهتر است و آدم هایش معمولی.