+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت   توسط جعفر ابراهیمی ازندریانی
|
از این زاویه که نشستم و با این ژستی که دارم گمان می کنم بتوانم حتی انتهای ذهن دانش اموزان میز آخری را هم بخوانم وقتی یکی از انها دارد متن عاشقانه ای می نویسد. یا آن یکی که دارد متن نمایشی را آماده می کند همان که می گوید : دیشب خواب دیدم که یکی با بنز امد و ما را برد سر کار. آخر پدران بسیاری از دانش آموزان من کارگر فصلی اند. اما آنها در مقابل شغل پدر: می نویسند آزاد . و در نمایش های طنز هم ذهنشان از کارگر فصلی بودن فراتر نمی رود. ولی ذهن پاک و معصومانه ای دارند وقتی می گویند آقا این ژست به شما نمی آید.