اسفند 86 در اوج حضور معلمان برای احقاق حقوق خود، نمایندگان فرهنگیان بار دیگر بر سر میز مذاکره نشستند تا بازنده ی حتمی این توافق گردند. این بار اولی نبود که دولتیان و مجلسیان معلمان را به گفتگو فرا می خواندند چرا که آنان نتیجه را از پیش می دانستند در فضایی که جمعیت 10 ها هزاری معلمان به خانه هایشان باز گردند مساله معلمان به راحتی حل خواهد شد سرکوب ، ارعاب و تهدید و تطمیع نیاز به فضای آرام دارد. ولی اینبار اعتراض برآمده از تبعیض به هیچ تشکلی اجازه مصالحه بر سر منافع معلمان را نمی داد و به حق نمایندگان معلمان احکام سنگین را بر جان خریدند تا شایبه هر نوع سازش کاری را از میان بر دارند . در واقع این شعار که« مطالبات معلمان مانند قطاری است که ترمز بریده و دنده عقب ندارد» بر آمده از واقعیت مادی و عینی شرایط زندگی آنان بود و طبیعی به نظر می آمد تا تغییر این شرایط نابرابر روند اعتراض ادامه یابد. اما از 24 اسفند 86 شکل اعتراض و برخورد دستگاه دولت به شدت تغییر کرد.در غیاب حضور گسترده معلمان ، موتور سرکوب ضرب و شتم معلمان متحصن در مقابل مجلس را آغاز نمود. و در عملی بی سابقه به بازداشت گسترده فعالان در سطح کشور و زندانی کردن /پآنان در ایام نوروز اقدام کرد. ادامه این روند در طی 10 ماه گذشته نه تنها کاهش نیافته بلکه با دستگیری و صدور احکام سنگین همچنان ادامه دارد. در کنار ده ها حکم حبس و تعلیق از سوی دادگاه های قضایی، صد ها حکم از سوی هیت رسیدگی به تخلفات صادر شده است. و به نظر می رسد این روند همچنان ادامه خواهد داشت. صدور حکم برای 9 تن از فرهنگیان همدان و 16 تن از فرهنگیان در تهران و تاکید بر اجرای این احکام نشان از عزم جدی حاکمیت در خاموش کردن صدای حق طلبی معلمان دارد.
در این میان از لابه لای بودجه 87 خبر از تنظیم بودجه بدون در نظر گرفتن تورم افسار گسیخته و وضعیت معلمان دارد. اگر چه دولت می کوشد سال 87 را سال تحقق قانون خدمات کشوری اعلام نماید ولی تجربه نشان می دهد که این اخبار بیشتر خوراک تبلیغاتی انتخابات است و امیدی به اجرای آن نیست. چرا که 10 سال فرصت مناسبی برای محک تمام کسانی است که وعده تغییر داده اند.
مبارز من برخیز
کوره آهنگران نم گرفته است
صدای چکش ها پوسیده است
زمین در حسرت رعد پای تو
سالهاست شیون باد را تکرار می کند
دختران این دیار به امید عبور تو بکر و دوشیزه اند
مبارز من برخیز!
خفتن بر یال اسب تا کی؟
شبانان دشت شب به دروازه روز می رسند
ترسم زنان حامله آبادی به صبح نرسند
کودکان نی سوار آبادی ، یکه تازان خیال کودکی خویش
ترسم به رشادتت شک کنند
شک کند
مبارز من بر خیز!
افسانه گرمی که سال ها پیرمردان سایه نشین نجوا کرده اند
به دروغ نمی نشیند، نمی نشیند
مبارز من برخیز
بستر آسمان ترک برداشته
فصل فصل عروج توست
قبضه در کف دست است
مبارز من برخیز.
خشونت چه رنگیه؟
می گم: دستات یخ کرده چرا کاپشن نپوشیدی؟ سردت نیست؟
کتونی رنگ و رو رفتش من رو یاد زمونی می اندازه که تو زمستون توی چکمه سوراخم لاستیک مینداختم تا شاید کمی جلو آب رو بگیره.
می گه: آقا عادت دارم .نه سردم نیست.
و این کلمات را با کلی اشاره و تکون دادن دست و صورت ادا می کنه. روز اولی که ته کلاس دیدمش احساس کردم با یک پاکی بکر روبرو شدم . به همون اندازه که حرف زدن برای اون سخت بود برای من شوق فهمیدنش بیشتر می شد . آنقدر کم حرف می زنه و آنقدر سخت حرف می زنه که بعضی موقع هم میزی اش به کمکش می یاد. احساس می کنم این دانش آموز بی استعداد ریاضی !؟ به شدت خصلت های انسایی بالایی داره . از اینکه کنار دستش بنشینم و غلط هاش را که با خط خرچنگ قورباغه ای که می نویسه اصلاح کنم لذت می برم.
می گم : ولی از بس یخ کردی لب هات کبود شده رمق نداری چطوری می خوای امتحان بدی؟
امتحان مسخره ترین کاری که در مدرسه همه با دقت آن را انجام می دن . از اینکه از این امر گزیر و گریزی ندارم از خودم حالم به هم می خوره. همیشه با خودم فکر میکنم بدترین چیز اینه که آدمها رو خارج از واقعیت زندگی مادی شون مورد ارزیابی قرار بدی. ببین چقدر مضحکه که دانش آموزای من باید با بچه های خیابان فرشته تو یه کنکور شرکت کنند.
می گه: آقا برم سر جلسه ؟
می گم : برو ولی بعد از امتحان کارت دارم.
دارم فکر می کنم به مسیری که هر روز از چند کیلومتری و با پای پیاده تا مدرسه می آد با یک شلوار رنگ و رو رفته که از پشت دست دوزی شده و با یک پیراهن و ژاکت نازک . و خیل آدم های ذهنی که لابد فکر می کنند چه جوان رشیدی که اینگونه به استقبال زمستان می رود. یک روز در راه برگشت از مدرسه که با هم هم مسیر بودیم . به من گفت که می خواهد افسر شود وقتی علتش را پرسیدم گفت می خواهد به مردم خدمت کند چند روز پیش هم که از او خواسته بودم بنویسد بزرگترین آرزویش چیست برایم نوشته بود دوست دارد برای وطنش ایران مفید باشد. امتحان تمام می شود و او را مقابل خودم می بینم که ایستاده با همان پاکی همیشگی اش.
می گم : برف سنگین شده بدون کاپشن اذیت می شی تو زمستون؟
می گه : عادت دارم.
می گم: کاپشن داری ؟
می دانم سوال بی جایی پرسیده ام .حرف را عوض می کنم می پرسم چه رنگی رو دوست داری؟
می گه: سبز
می گم: چرا سبز ؟
می گه: رنگ طبیعت.
می گم : پدرت چکارست؟
می گه : آقا کارگر ساده.
احساس می کنم روزی ده ها بار در برابر خواست های اولیه خانواده پدر« من کارگر ساده هستم» را تکرار کرده تا پاسخی برای تمام چراهای خانواده باشد. فکر می کنم قادر به ادامه این گفتگو نیستم
می گم: برو ریاضی رو خوب بخون اگه سوالی داشتی حتمن بپرس.
سرش رو به علامت تایید تکون می ده و با هم دست می دیم در همین حین با کلی کلنجار و سختی
میگه: آقا خشونت چه رنگیه؟
مانده ام چه جوابی بدهم اصلن جوابی برای گفتن ندارم .
می گم: حالا چرا خشونت ؟
می گه : این همه خشونت همه جا هست عراق ، افغانستان.
می گم : حالا چرا فکر می کنی من رنگ همه چیز رو می شناسم؟
می گه : آخه شما جامعه شناسی خوندید.
من مانده ام یک دنیا مساله واقعی و با یک ذهنیت جامعه شناختی مسخره. دوست دارم بگویم تو خودت تجسم خشونتی. می شود نشست و تمام ابعاد خشونتی که بر ما و شما می شود رابه عینه بررسی نمود . ولی جوابم ذهنی است اگر او تجسم خشونت است پس چشمانش به دنبال پاسخ واقعی است.
می گم : بعدن با هم صحبت می کنیم .
بر می گردم به دفتر و به فکر می روم و قدم هایش را تا رسیدن به خانه می شمارم خیس و آب کشیده حالا دیگر باید رسیده باشد. که کنار رادیاتور گرم بلند می شوم و با خودم فکر می کنم مسایل و تضادهای ما چقدر واقعی است؟