می نویسم می توانی .... باشی و توی ذهنم خط می کشم جای خالی را . می خوانم آن ... و گم می کنم در میان اصوات جای خالی را . مطمئن هستم که نخواهم دید... پس تار می کنم جای خالی را . تمام تمرکز خود را می گذارم روی حس شنوایی ام و می شنوم صدای ....
حالا آمده ای نزدیک تر، انقدر که نمی شود انکارت کرد و نمی شود توصیفت کرد . با چشمان بسته و گوش هایی که نمی شنوند و زبانی که بند آمده در میان واژه ها دنبالت می گردم. با نوک سر انگشتانم واژه ها را لمس می کنم ، ای کاش واژه ها ی توی کتاب ها برجسته بودند تا در غیاب چشمانم می خواندم این خط را . ولی روی جلد تک تک این کتاب ها چنان عمیق نوشته ای که از فرو رفتگی کتاب می خوانم:
ما به موقع ترین ابرهای آسمانیم
اگر تیر بارانمان کنند
می باریم
و
می مانیم.
و حس دستانم واژه ها را دنبال می کنند تا رگ های درون سینه ام.