تبليغاتX
هیمه - باید نبش قبر کنم

 

 

در آیین ما رسم است که هفت روز را به عزا می نشینند اما مادر ناشکیباتر از آن است که هفت روز چشم به دری بدوزد که تو نمی آیی، یادت می آید مادر گفته بود برایت هفت شب و روز عروسی می گیرد و تخت دامادی ات را باهفت قالیچه ای که با دستان نحیفش بافته است می آراید. تو نگاه کرده بودی به موکتی که تنها زینت اتاق بود من یادم آمده بود که مادر قالیچه ها را همیشه به سفارش یکی  می بافته. تو خندیده بودی و گفته بودی هفت شب و روز عروسی! برای از ما بهتران است مادر جان ! ولی زندگی ما بهتر می شود و بعد با تاکید سر گفته بودی باید که بهتر شود و یک روز رفته بودی تا با زندگی بهتر برگردی. مادر فکر می کرد فقط با بافتن تعداد قالیچه های بیشتر زندگی بهتر می شود ومن یاد گرفته بودم که با قناعت و کم توقعی زندگی بهتری داشته باشم  موقع این بحث ها پدر غایب همیشگی بود او مرد کار بود تمام کوره های آجرپزی از او خاطره دارند.. یادت می آید تصمیم کبری را چقدر ریز نوشته بودم  تا دفتر مشقم دیر تمام شود با خود فکر می کنم تو آن روز تصمیم گرفتی زندگی ما را تغییر دهی. حالا زندگی ما تغییر کرده ولی نه تو می توانی ببینی و نه ما می توانیم برایت تصویر کنیم.

مادر بلند می شود در میان بغض های نترکیده انبوه مردمان به سوگ نشسته به  سویت می آید پدر می گوید زن معصیت است . من نا شکیبا به دنبال مادر می دوم و فکر می کنم دستانی که روی دار قالی می لغزند چگونه قادرند سیمان سخت را بشکافند. مادر فریاد می زند باید نبش قبر کنم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت   توسط جعفر ابراهیمی ازندریانی  |