مبارز من برخیز
کوره آهنگران نم گرفته است
صدای چکش ها پوسیده است
زمین در حسرت رعد پای تو
سالهاست شیون باد را تکرار می کند
دختران این دیار به امید عبور تو بکر و دوشیزه اند
مبارز من برخیز!
خفتن بر یال اسب تا کی؟
شبانان دشت شب به دروازه روز می رسند
ترسم زنان حامله آبادی به صبح نرسند
کودکان نی سوار آبادی ، یکه تازان خیال کودکی خویش
ترسم به رشادتت شک کنند
شک کند
مبارز من بر خیز!
افسانه گرمی که سال ها پیرمردان سایه نشین نجوا کرده اند
به دروغ نمی نشیند، نمی نشیند
مبارز من برخیز
بستر آسمان ترک برداشته
فصل فصل عروج توست
قبضه در کف دست است
مبارز من برخیز.
پ ن: خبر اعدام فرزاد کمانگر به اندازه ای به من شوک وارد کرد و که هنوز آنقدر متمرکز نیستم تا یک مطلب در مورد فرزاد بنویسم با خودم فکر می کردم در این شرایط چه چیزی می توانم بنویسم که کمی ارامم کند دباره یاد شعر نادر محمدی دوست و معلم لرستانی افتادم شعری که زمانی به دوست فقیدم رضا ندیمی فر معلم اخراجی خوزستانی تقدیم شده بود کسانی که مطالب این وبلاگ را دنبال می کنند با این شعر اشنایند شعری که پر از تغییر و حرکت است حتما برای دوستانی که طالب تغییرند خسته کننده نخواهد بود. درود بر تمام معلمان آزاده ایرانم