یک حس نوستالژیِ خاصی نسبت به بهار دارم بهار 83 را وقتی شروع کردم که رضا ندیمی فر به من قول داد رفیق روزگار دلتنگی من باشد اما پاییز که رسید رضا هم رفت یک روز به گلاب دره رفت و دیگر برنگشت. بهار 84 وقتی رسید پر از قصه و دلتنگی رضا بود اما مگر زندگی چیزی جز مبارزه است؟ بهار 85 را در بیمارستان سپری کردم تا برای بهار 86 آماده شوم بهاری مادر هم رفت
اما پاییز 86 از جنس دیگری بود تدریس ناخواسته در سعید آباد دریچه جدیدی به روی زندگی من گشود تمام چیزهایی که در کتاب ها و در تئوری خوانده و شنیده بودم در مقابل واقعیت های که می دیدم رنگ باخت زیستن با دانش آموزان قسمت عمده زندگی من شد نامه نگاری های ما با هم ، به یک باره تمام کودکی من را زنده کرد این شد که زمستان هم با بچه ها صحبت بهار می کردیم و من بعد زنگ ریاضی قرار کلیبر و قلعه بابک می گذاشتم با فرزندان آذربایجان که به اجبار و به خاطر کار دستمزدی پدر در حاشیه تهران ساکن شده اند.
الان هم دارم چهره های آنها را در بهار 87 ترسیم می کنم وقتی که از در کلاس وارد می شوند و می گویند آقا بایرامیز مبارک.
بهاران بر همه مبارک